میدونی ...
گاهی دلم میگه کاش یکی رو انقدر دوسش داشتم که وقتی خستم وقتی دل تنگم وقتی حوصله ندارم یهویی انقد محکم بغلش کنم که بالا و پایین شدن سینه ش رو روی قلبم حس کنم و همه اون حس های بد روبشوره ببره
بغل کردن معمولن حال آدمو خیلی خوب میکنه
قبلنا خیلی اهل بغل کردن بودم.مخصوصا دوستای صمیمیم.وقتی میدیمشون یا وقت خداحافظی بعد از روبوسی یه دور مححححکم بغلشون میکردم میگفتم بغله منو بده یالا...دلم برای بغلت تنگ شده...
چندثانیه توی بغل کسایی که دوسشون داری فشرده بشی خیلی حس خوبی به آدم میده
ولی الان چندساله دیگه اون حس و حال و ندارم
انگار از روبوسی کردن فراری ام
وقتی با کسی دست میدم میخوام سریع دستمو از دستش بکشم
وقتی کسی بغلم میکنه خودمو جمع میکنم نمیخوام اون ارتباط حسی شکل بگیره
نمیخوام زیادی به آدما نزدیک بشم یا اونا بهم نزدیک بشن
هیچ کس
حتی همسرم
چرا اینجوری شدم؟
خودم از دست خودم خسته شدم
گاهی دلم برای اون همه شور و هیجان و انرژی ای که قبلا داشتم تنگ میشه
ولی انگار یه بغض نمیذاره این حصار یخی رو بشکنم
انگار تهه تهه ذهنم همیشه یه چیزی هست که نمیذاره زیادی بخندم زیادی خوشحال باشم زیادی اروم باشم
نمیدونم
ولی گاهی انگار قلبم میخواد از تو سینه م پرتاب بشه بیرون و یکی و محکم بغل کنم و سرمو بذارم رو شونه ش و آروم نفس بکشم
آشیانه سیمرغ...
ما را در سایت آشیانه سیمرغ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 82