
از شنبه دلم بی تاب شده بود از این شهر لعنتی دل بکنم بیام یه جایی با خودم خلوت کنم
ولی دست و پام بسته بود و نمیشد
سوار مترو که شدم اصلن دلم نمیخواست برم دانشگاه...اصلن حال و حوصله ساعت اول رو نداشتم ... نمیدونم ... شایدم حال خودم خوب نبود ... به ایستگاه دروازه دولت که رسید درا باز شد ، مردد موندم برم یا نرم ... داشت درا بسته میشد که خودم و انداختم بیرون از قطار ... خط عوض کردم و رفتم قطعه شهدا ...
چه صبح پاییزی آرومی ... ساعت حدودا 8 صبح ... یه نسیم ملایم ... آفتابی اما خنک ... من و یه دسته گل و یه شیشه گلاب ...
آخ که دلم داشت میترکید ...
چقدر دلم تنگ شده بود ... انگار سال ها بود نیومده بودم ...
اشک من ... اشکای گل ... تسبیح کوچیک جیبیم ...
زیارت عاشورای حاج منصور که داشت از بلندگوها پخش میشد ...
خیلی دلم محتاج این حال و هوا شده بود ...
چقدر دلم تنگ شده بود ...
این روزا سردرگمم ... نمیدونم کجای این دنیام ... نمیدونم باید چیکار کنم ... چرا همه درا بروم بسته شدن ...
مردد موندم بین من و خودم ... که گاهی از دست خودم کلافه میشم ... پس کی میخوای آروم بشی ... کی میخوای بفهمی ...نمیدونم
برای دلم دعاکن ...
دست مرا بگیر که اب از سرم گذشت ...
سیمرغ نوشت ...
به یاد شهدای خلبان
به یاد خلبان شهید علیرضا کریمایی ...
به یادشهید مرتضی پورحبیب...
و به یاد مادربزرگم که این روزا دستش از این دنیا کوتاهه و چقدر امروز دلم هوای مزار خاکیشو کرده بود و کیلومترها ازش دور بودم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
آشیانه سیمرغ...ما را در سایت آشیانه سیمرغ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 155