
- گفتم دلم بیقرار است و نا آرام و تو گفتی
«قرار دل عشاق در بی قراری است».
- گفتم این چه سری است که اینچنین سر گشته ایم در برزخ میان عقل و عشق؟ و تو گفتی
«این هر دو عقل و عشق را خداوند آفرید تا وجود انسان در حیرت میان عقل وعشق معنا شود.»
یادت هست که چگونه مسحور سخنانت گشته بودم و چقدر دلم میخواست که چون تو بگویم و بنویسم و وقتی از تو پرسیدم که آیا فلسفه خوانده ای؟و تو در جوابم گفتی
«باید پذیرفت که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمیشود و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمیشود.»
گفتمت چرا اینگونه ؟چرا خون ؟و تو گفتی:
«در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمیشود».